
صبح خیلی اعصابم خورد شد. بدجوری مامان لجمو درآورده بود. خیلی گیر میده. حرص آدمو درمیاره. اه اه اه. آخرش با دعوا و اعصابخ وردی اومدم بیرون. نصف مسیرو اعصابم خورد بود. خیلی مگسی بودم. مجبورم با اینا زندگی میکنم وگرنه کدوم آدم عاقلی یه دقه جایی ندگی می کرد که هرروز اعصابش خورد شه. مامان خیلی ناراحتم میکنه. فقط دوس دارم از خونه برم. برم بیرون بمونم. لعنت به این زندگی. ...
ادامه مطلب
امروز صبح احساس خوبی نداشتم. نمی دونم احساس بدبختی کردم یا بد شانسی ولی مطمئنم احساس خوشبختی نبود. از بیکاریم ناراحت شدم. از اینکه نا امید شدم. از اینکه عشقم پیشم نیست. از اینکه احساس بیخود بودن میکنم. از همه ی اینا ناراحتم. از اینکه اون دکتر لعنتی گند زد به همه ی آرزوهامو گفت مقالت به درد نمی خوره. از همشون حالم گرفتست. از اینکه دیگه دلم نمیخاد تلاش کنم برای درس خوندن چون مطمئنم از مصاحبه رد میشم. از همش ناراحتم....
ادامه مطلب
خش خش صدای خزان است یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند......
ادامه مطلب
آدم های احمق هیچوقت عاقل نمیشن. ربطی به سنشون نداره. هرچقدر بزرگتر میشن احمق تر میشن. همین چیزاست که باعث میشه بقیه سکته کنن و احمق ها عمر طولانی کنن. اکثر احمقها عمر طولانی دارن و کارشون زهرمار کردن زندگی به کام بقیست....
ادامه مطلب
نمیشه گفت زندگی کی خوبه و کی بده. نمیشه گفت. نمیشه از زندگیها گله و شکایت کرد. اکثرا یه زندگی نسبی داریم. گاهی ناراحتیم گاهی خوشحالیم. دنیای مجازی این امکان رو میده که نقابهامون رو برداریم. اصولا کسی واسه نوشتههای من نظر نمیزاره و من هم برام مهم نیست. اینجا فقط می نویسم که یادم نره نوشتنو. همین. نه میخوام کسی دلش بسوزه و نه از کسی سودی میبرم. نقابمو برمیدارم و مینویسم. از اینکه احساس تنهایی میکنم. از اینکه نسبت بخ آینده ی خودم و سجاد نگرانم. از اینکه از کارای خانوادم خوشم نمیاد. خیلی راحت اینجا ...
ادامه مطلب
این 5 شنبه قراره بینی مو جراحی کنم. دارم آهنگ خاکستری ابی رو گوش میکنم. از پارسال پول عمل حاضر بود ولی به این و اون قرض دادمش. دلم نمیومد ببینم خاهرا پول لازمن. ولی خب الانم اصل پول دست الهست ولی تو این مدت خودم با ترجمه ها پولو جور کردم. دلم میخاد بینی مو عمل کنم. خیلی وقته. خیلیا میگن چرا؟ چطور میتونی؟ نمیترسی؟ تو که اعتماد به نفست خوبه؟ تو که بینیت خوشگله و از این حرفا. ولی خب منم واقعن جواب خیلی از این تعجب ها رو ندارم. ولی به نظرم یه حدی تو زندگی آدما هست که باید به یه رضایتی از خودشون برسن...
ادامه مطلب
ترجمه های هدایتی تموم بشو که نیستن. احساس میکنم سه قلو زایمان کردم سر این ترجمه ها. ...
ادامه مطلب
بلاخره دماغمو عمل کردم. الان دو هفته میشه. خیلی سخت بود برام. کلافگیش دیوونم کرد الان خدا رو شکر همه چی خوبه. راضیم. خوشحالم که بلاخره تونستم عمل کنم. مدل دماغمو اصلن دوس نداشتم ساالها فکر کردم و تصمیم گرفتم و پولامو جمع کردم حتی ۱ ریال هم از مامان و بابا نگرفتم یعنی از اولشم برنامم این بود که خودم پولشو جور کنم الان خوشحالم به هدفم رسیدم هدف بعدی دکتراست. به محض خوب شدن کبودیام میرم کتابخونه و میفتم به جون کتابا....
ادامه مطلب
xa0 امروز کلی ترجمه داشتم فقط خابیدم. هوا هم گرم بود و اعصابم خورد میشد. مامانم که مثل همیشه صدای تلویزیونو زیاد کرده بود. بدتر اعصابم خورد شد. جالبه اصلن براش مهم نیست که یکی خوابه یا کار داره. دیروز به سجاد میگفتم خانوادشو تحول کنه چون بعد از دو سه سال میتونه مستقل بشه. خوش بحالش. من چی؟ هیچوقت مستقل نمیشم. مگه اینکه یکی بیاد بگیرتم که اونم معنیش استقلال نیست. دلمم نمیخاد ازدواج کنم. خدا رو شکر خاستگارم ندارم. پارسال دو تا خاستگار داشتم هر دوشون هم شرایطشون خوب بود. ولی من اصلن دلم ازدواج نمی ...
ادامه مطلب
خوابم میاد. یه قهوه الکی خوردم. از اینایی که میریزی تو آب جوش و میشه قهوه. ولی بازم خوابم میاد. کلن قهوه رو من تاثیر نداره. هرچی بیشتر بخورم بیشتر خوابم میاد. خوشم میاد از بوش. از رنگش. از اینکه باید حتمن تو فنجون چینی بریزیش. از این چیزاش خوشم میاد. این ماه زیاد خوب کار نکردم. 400 تومن از اشراق و یه حدودی هم از هدایتی. نه الان که فکر میکنم میبینم بد نبوده. چون این ماه دماغمو عمل کردم و نتونستم خوب کار کنم با این حال حدود 600 کار کردم و خودش خیلی عالیه. خدا رو شکر. من راضیم. یعنی اگه قرار بود بی...
ادامه مطلب
فکر کنم وقتش رسیده که یه فکری به حال خودم کنم. یه سال فقط باید زحمت بکشم تا یه عمر "زندگی" کنم. دلم میخاد از این شهر برم و این فقط در گرو درس خوندن و دکترا قبول شدنه. امروز یه مطلب خوندم که میگفت پیری از وقتی شروع میشه که موندن تو خونه رو به بقیه کارا ترجیح بدی. من همیشه تو خونه موندن رو ترجیح دادم. چرا؟ بخاطر اینکه نه اجازه داشتم بیرون برم و نه جایی بود که بخام برم. نه کسی که بخام باهاش برم. کلا اینجا زندانه. همیشه دوس داشتم تنها باشم. پسرا آدمو غمگین می کنن. همش هم که فکر و ذکرشون س ک س. حال ن...
ادامه مطلب
دلم یکم دویدن میخواد. توی باد. یه جای بزرگ توی طبیعت. دویدن با خنده. پریدن. مثل بچگیا. یادما اون موقع ها که از مدرسه میومدیم دبیرستانی بودیم با رعنا. یه سرپایینی تند تو راه مدرسه بود که بهش میگفتن تپه. کوچیکتر که بودیم برامون مهم نبود مردم چی میگن از رو تپه میدویدیم و جیغ میزدیم ولی هرچی بزرگتر شدیم یادمون رفت چطور خودمونو بخندونیم. یه روز به رعنا گفتم بیا از رو تپه بدویم پایین. هیشکی نبود این ور و اون ورو نگاه کردیم و دویدیم پایین. خیلی تند. شاید 5 ثانیه بیشتر طول نکشید ولی خیلی حال داد. الان ش...
ادامه مطلب
نیاز به یه برنامه ی خوب دارم. برای درس خوندن، مقاله نوشتن، ترجمه کردن. خدایا چرا مقاله نوشتن این همه ستمه. چرا واقعا؟...
ادامه مطلب