بدبختیه دیگه. فردا باید برم کتابخونه. وااااای با اون لپ تاپ 4 کیلویی. با کوله. با کفش کتونی. دقیقن تیپ یه دختر دبیرستانی رو دارم. دلم میخواد مانتوی بلند راسته بپوشم و کفشم یه کوچولو پاشته داشته باشه و کیف دوشی بندازم. این استایل دلخواه منه. ولی بخاطر لپ تاپ نمی تونم. نمیشه که مانتو بلند بپوشم و کوله بندازم. مسخره میشه.
واقعا وقت برای هیچ کاری ندارم. حوصله هم ندارم. خیلی خسته شدم از زندگی. دیگه دلم نمیخاد پیشرفت کنم. دلم میخاد روزامو شب کنم و بمیرم. هیچی نیست هیچی. هیچ خبری نیست هیچ دلخوشی ندارم. ناشکری نمی کنم. بدنم سالمه و جای زندگی دارم. پدر مادرمم بد نیستن . ولی ... دلم یه تحول میخاد. ولی هیچی نیست. از سگ دو زدن خسته شدم.واقعن دیگه نمی دونم دلم میخاد دکتری بخونم یا نه.
نمی دونم. دلم هیچی نمیخاد. قبلنا دلم میخاست دکتری بخونم و برم دانشگاه تدریس کنم ولی الان دلم میخاد بشینم تو خونه. قبلنا دلم میخاست خیاطی کنم واسه خودم لباس بدوزم. الان ولی حوصلشو ندارم. چم شده؟
روزمرگی های من...ما را در سایت روزمرگی های من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 21