دلم گرفته. گریم میاد. نمی دونم چرا. دلم میخواد برای همیشه با عشقم باشم. دلم میخواد با هم زندگی کنیم. آخه چی میشد همه هم همینو میخواستن. چی میشد عشقم کار داشت؟ سربازیشو تموم کرده بود؟ چقر مونده؟ 9 ماهشو رفته. خیلیش مونده.
سری پیش یه چیزی رو فمیدم. این که عشقم خارج رفتن از سرش افتاده. یعنی میشه؟ یعنی میشه بعد از سربازیش بره دنبال کار و بیاد منو مثل یه مرد از بابام بخواد؟ یعنی میشه خانواده هامون قبول کنن که دخترشونو بدن به یه شهر دیگه؟ یعنی میشه خانواده ی اون ما رو با این وضعیتی که هستیم قبول کنن؟ ای خدا خودت جای حق نشستی می دونی که ما چقدر همو دوست داریم. میدونی که از اردیبهشت همدیگرو ندیدیم. میدونی که عشق جان چقدر بی پوله. میشه مشکلاتمونو حل کنی منم به آرزوم برسم؟ من آرزو دارم زن عشقم بشم. ولی واسه زنش شدن باید لایق خانوادش باشم. اون لعنتیا همشون درسخونن. خواهرش از من کوچیکتره دانشجوی دکتراست. امسال نشد بخونم واسه دکتری. حیف. حالا باید یه سالم صبر کنم. کاش پول داشتیم تو پردیس میخوندم. حیف نداریم. مصاحبه ی دکترا هم همش باندبازیه. خدایا کمکم کن. خیلی فکرا دارم تو سرم واسه دکترا. باید عملی روزمرگی های من...
ادامه مطلب
ما را در سایت روزمرگی های من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 17
تاريخ: چهارشنبه
4 اسفند
1395 ساعت: 2:13