
امروز صبح احساس خوبی نداشتم. نمی دونم احساس بدبختی کردم یا بد شانسی ولی مطمئنم احساس خوشبختی نبود. از بیکاریم ناراحت شدم. از اینکه نا امید شدم. از اینکه عشقم پیشم نیست. از اینکه احساس بیخود بودن میکنم. از همه ی اینا ناراحتم. از اینکه اون دکتر لعنتی گند زد به همه ی آرزوهامو گفت مقالت به درد نمی خوره. از همشون حالم گرفتست. از اینکه دیگه دلم نمیخاد تلاش کنم برای درس خوندن چون مطمئنم از مصاحبه رد میشم. از همش ناراحتم....
ادامه مطلب
ترجمه های هدایتی تموم بشو که نیستن. احساس میکنم سه قلو زایمان کردم سر این ترجمه ها. ...
ادامه مطلب